در یکی از نقاط دنیا, روی کره ی زمین جایی بود که الان نمی دانم کجاست.
یک شهر, با آدم ها, خانه ها, کوچه ها, خیابان ها, پدر ها, مادر ها, بچه ها و مغازه ها.
اما این شهر با همه ی شهر ها فرق داشت, فرق عجیبی که دهان هر آدم تازه واردی را از تعجب باز می کرد. این شهر مثل همه ی شهر های دیگر مغازه داشت. اما برای هر چیز مغازه ای بود که تنها همان چیز را می فروخت. مغازه ی بادبادک فروشی, مغازه ی مداد فروشی, مغازه ی قفس فروشی, مغازه ی ظرف فروشی و خیلی از مغازه های دیگر... و باز هم یک فرق دیگر, در این مغازه ها از هر چیز هم به اندازه ی طبیعی و معمولی وجود داشت و همه به اندازه های بزرگ تر و بزرگتر.
بادبادک هایی معمولی که هر بچه ای می توانست آن ها را به آسمان بفرستد و بعد بادبادک هایی آن قدر بزرگ که هیچ بچه و آدم بزرگی نمی توانست آن ها را هوا کند. مداد هایی آن قدر بزرگ که هیچ کس نمی توانست با آن ها چیزی بنویسد. قفس های بزرگ برای پرنده هایی که هیچ کس ندیده بود و ظرف هایی بزرگ که هیچ وقت از غذا پر نمی شد. چرا برای جا دادن چیزهای به این بزرگی که هیچ وقت هم خریده نمی شوند, مجبورند مغازه هایی به این بزرگی بسازند؟
اگر آدمی, رهگذری یا تازه واردی به این شهر پا می گذاشت و همین ها را می پرسید, به او جواب میدادند:"چون فرشتگان و اهالی این شهر چیزهایی می دانند که هر تازه واردی از آن ها بی خبر است". آن ها می گفتند:"روزی از روزها کسانی خواهند آمد و این چیزهای بزرگ را خواهند خرید. ناراحت نباشید مشتری ها پیدا می شوند, هر چیز بالاخره استفاده ای دارد". وقتی روزی مرد بیگانه ای پا به این شهر گذاشت همین سوال ها را کرد و همین جواب ها را شنید. او به سراغ مغازه ی بادبادک فروشی رفت و بزرگترین بادبادک را دید بادبادک فروش وقتی چشم های ریز مرد بیگانه را دید که داشت از تعجب گشاد می شد گفت:"بادبادک قشنگی است, آن را دوست دارید؟" بیگانه گفت:" خیلی بزرگ است!"
بیگانه داشت به این فکر می کرد که با آن بادبادک چکار می تواند بکند.
بادبادک فروش گفت:"اگر قوی و زورمند باشی, می توانی آن را دنبال خودت بکشی و با آن پرواز کنی". بیگانه می دانست حتی اگر خودش بچه ی خیلی خیلی بزرگی بشود, باز هم از پرواز خیلی وحشت دارد. پس گفت:"کمی می ترسم".
بادبادک فروش گفت شاید پرواز را دوست داشته باشی. خورشید را ببین, شاید حتی به آن نزدیک هم بشوی".
بیگانه با شنیدن این حرف احساس گرمای شدیدی کرد. فکر کرد اگر عرق کند باید سراغ دستمال فروش برود, دستمالی بخرد که اندازه یک پتوست و آن وقت, با آن پتو عرقش را پاک کند.
از احساس این که خورشید نزدیک شده واقعا" کلافه شده بود.
به بادبادک فروش گفت:" مثل کوره است نمی بینی؟ ممکن است بسوزم".
بادبادک فروش گفت:"با این حال, بادبادک زیبایی است" و بیگانه گفت:" با این حال, چندان از پرواز خوشم نمی آید.
اصلا" باید این را با مداد بنویسم و به بادبادک فروش هایی که می خواهند به من بادبادک بفروشند نشان بدهم."
بیگانه فکر کرد بادبادک فروش با این حرف ساکت می شود و همین طور هم شد, اما انگشت اشاره ی بادبادک فروش
به سویی اشاره کرد و هی تکان خورد.
مغازه ی مداد فروشی.
بیگانه به سوی آن جا به راه افتاد. اما نه برای نوشتن جمله ای.
مداد بزرگ فقط او را کنجکاو کرده بود. وقتی به آن جا رسید, احساس کرد مداد فروش مدت هاست که منتظر اوست.
با چشمش دنبال بزرگ ترین مداد می گشت. مداد فروش گفت:"ما همه جور مداد داریم".
بیگانه پرسید:" همه جور؟ هر اندازه ای که بخواهم؟"
مداد فروش گفت:"پس به اندازه ی مداد اهمیت می دهید؟" بیگانه با انگشت بزرگ ترین مداد را نشان داد
و گفت:"مثلا" بزرگ ترین مداد". مداد فروش فورا" به طرف بزرگ ترین مداد رفت. خواست حرفی بزند.
اما بیگانه زودتر گفت:"می دانم مداد بزرگی است" و مداد فروش اضافه کرد: و زیبا"
بیگانه گفت:"بله شاید اما به چه دردی می خورد؟ واقعا" با مداد به این بزرگی چکار می شود کرد؟"
مداد فروش گفت:" نمی دانم تو چکار می توانی بکنی, اما شاید بشود با آن قصه نوشت".
بیگانه فورا" به فکر بزرگ ترین کاغذ افتاد.
اما اصلا" نمی دانست چه قصه ای ممکن است روی آن نوشته شود. مداد فروش گفت:"واقعا" چقدر خوب می شد اگر این کار را می کردی, برای مردم شهر قصه ای می نوشتی, آن وقت شاید بزرگ ترین آدم شهر می شدی. آن قدر بزرگ که در هیچ مغازه ای جا نمی گرفتی و هیچ وقت به فروش نمی رفتی" بیگانه که از حرف های فروشنده خنده اش گرفته بود با قیافه ای مسخره از او پرسید:"یعنی مردم شهر تو این قدر قصه دوست دارند؟"
مداد فروش ناگهان ساکت شد و به فکر فرو رفت و به خیابان نگاه کرد. گفت:" نمی دانم, شاید, نمی دانم چقدر؟
نمی دانم چطور قصه ای دوست دارند" بیگانه گفت:" خوب, می شود با این مداد بزرگ یک قصه ی خیلی بزرگ برای شهر نوشت."
مداد فروش به خیابان خلوت چشم دوخت و گفت:"افسوس, با مداد بزرگ نمی شود قصه ی بزرگی نوشت"
بیگانه گفت:" ببخشید, مداد نمی خواهم." ناگهان صدایی بلند در خیابان پیچید و در مغازه ی مداد فروشی به گوش بیگانه رسید که می گفت:" حتما" به چیز بزرگ دیگری احتیاج دارید." بیگانه از مغازه بیرون آمد و به مغازه ی دیگری نگاه کرد که همه اش از میله ساخته شده بود. صدا از درون مغازه ادامه داد:" ما قفس های بسیار بزرگی داریم. شاید بزرگ ترین قفس های دنیا را."
بیگانه کنجکاوتر شد و به سمت مغازه رفت.قفس فروشی را دید که از پشت میله های مغازه به او لبخند می زد و
می گفت:" که البته بسیار زیبا هستند." بیگانه از میله ها عبور کرد و وارد مغازه ی قفس فروشی شد. پرسید:" از کجا می دانی من برای پیدا کردن چیزهای بزرگ به این جا آمده ام؟" قفس فروش بیشتر لبخند زد و گفت:" نه من , بلکه تمام شهر می دانندافسانه ای هست که می گوید: روزی بیگانه ای وارد شهر می شودو چیز های بزرگ مغازه های شهر را می خرد و آدم بزرگی می شود
و مردم..." بیگانه پرسید :" و مردم چه؟" قفس فروش لب هایش را بیشتر باز کرد تا بهتر بخندد و گفت:" بقیه اش را فراموش کرده ام. شاید هم همه ی مردم شهر فراموش کرده باشند. ما منتظریم پایان ماجرا را ببینیم.
آن وقت به یاد می آوریم که پایان افسانه چه بود." بیگانه پرسید:" آن آدمی که بزرگ می شود...؟" قفس فروش دهانش را به خنده بازتر کرد. بیگانه حالا می توانست ببیند که دندان های قفس فروش یکی در میا افتاده اند و دهان قفس فروش این طوری مثل قفسی با میله هایی از دندان شده است.
بیگانه فکر می کرد که چگونه از این قفس در آمد,
که قفس فروش با خنده فریاد زد:"ها ها ها, نگفته اند که آن آدم چطور بزگ می شود و اصلا"...؟" ناگهان ایستاد و دوباره خندید و گفت:" راستی فراموش کردم ما الان وارد بزرگ ترین قفس شده ایم."
بیگانه به اطرافش نگاه کرد. وقتی دید فاصله میله های قفس بزرگ آن قدر زیاد است که از بین آن ها رد شده اند,
پرسید:" اصلا" از کجا وارد قفس شده ایم؟"
ولی وقتی از آن سوی قفس و از بین میله ها خارج شدند, گفت:" فهمیدم, پرنده های این شهر,
به همین راحتی از قفس بیرون می روند." قفس فروش گفت:" مرغ و خروس و اردک و غاز می توانند به راحتی وارد و خارج شوند.
اگر هم پرواز کنند جای دوری نمی روند.
آن ها به قفس احتیاج ندارند." بیگانه به فکر مغازه ی پرنده فروشی افتاد. یک بلبل خیلی بزرگکه در بزرگ ترین
آواز می خواند و حتما" گوش صاحبش را کر می کرد. بیگانه پرسید:" این قفس برای کدام پرنده ی بزرگ ساخته شده>؟" قفس فروش گفت:" نمی دانم, چون تا به حال هیچ پرنده ی خیلی بزرگی ندیده ام این قفس شاید برای تازه واردی ساخته شده که باید پرنده ی بزرگی را پیدا کند, حالا حاضری آن را بخری؟" بیگانه فکر کرد باید ظرف بزرگی پیدا کند و در آن برای پرنده ی بزرگ آب و دانه بریزد.
اما پیش از آن که به مغازه ی ظرف فروشی فکر کند, صدای شکستن ظرفی در گوشش پیچید و بعد صدایی که انگار از توی قابلمه ای می آمد و غرش کنان می گفت:" شنیدید؟ واقعا" شکستن این ظرف قشنگ است. یک ظرف قشنگ با صدای شکستن قشنگ." بیگانه بالا خره لبخند زد و به قفس فروش گفت:" از قفس های شما بسیار خوشم می آید. آن ها را دوست دارم. با این حال, چیز دیگری پیدا کردم".قفس فروش پرسید:" بزرگ ترین پرنده؟"
بیگانه گفت:" بزرگ ترین ظرف." وقتی بیگانه داشت از مغازه ی قفس فروشی خارج می شد قفس فروش گفت:"
قفس های زیبایی هستند.
حتی اگر
چیزی در آن ها نباشد.
بیگانه به سوی صدا رفت. جلوی مغازه ای دیگ بزرگی گذاشته بودند.
در دیگ کنار رفت و کسی که انگار ظرف فروش بود از داخل آن بیرون آمد. بیگانه تنها یک چیز گفت:"بزرگ ترین ظرف,
لطفا""
و ظرف فروش بزرگ ترین ظرف را به او نشان داد. بیگانه چند بار دور ظرف چرخید. به همه جایش نگاه کرد و بعد به ظرف فروش
خیره شد.
انگشتش را جمع کرد و تلنگری به ظرف زد. صدای تلنگر در ظرف پیچید, موج برداشت و بیرون رفت.
همه شهر صدای زنگ دار ظرف بزرگ را شنیدند و دانستند که تازه وارد به شهر آمده است.
اما صدای قهقه های بیگانه در میان صدای ظرف کم شد
و کسی آن را نشنید.
اصلا" جنس اسن ظرف معلوم نیست.
شیشه ای است چون می شود بیگانه را در آن دید.
ولی صدای این ظرف به صداای فلز می ماند.
انگار تمام ظرف های شهر را شکسته اند با هم مخلوط کرده اند و این ظرف بزرگ را ساخته اند.
این حرف هایی بود که از جمعیت به گوش می رسید.
کسی به گوینده توجه نمی کرد مهم این بود که بیگانه درون ظرف نشسته بود و از پشت آن دیده می شد. مردم شهر که دور ظرف جمع شده بودند به این فکر می کردند که بزرگ ترین ظرف بالاخره فروخته شد. دیگر هیچ همهمه ای از جمعیت بلند نشد.
همه ی چشم ها به سوی ظرف بزرگ و بیگانه دوخته شده بود و گاه گاهی باد سرهای ساکت مردم را متوجه پاییز می کرد.
ناگهان صدای زنگ داری از درون ظرف بلند شد و در گوش مردم شهر طنین انداخت. این صدای بیگانه بود که می گفت:"
از این که با شما همشهری شده ام, خوشحالم"
بعضی از مردم به این فکر کردند که او از کی همشهری آن ها شده. اما بیگانه ادامه داد:" امید وارم در کنار هم زندگی خوب و خوشی داشته باشیم. منظورم این است که خوب بخوریم, چیزهای اضافه را جایی انبار کنیم و زندگی کنیم."
چشم های مردم بیشتر باز شد و بیشتر به بیگانه خیره شدند. بیگانه گفت:" شهر شما پر از رودخانه, سبزه زار و درخت است. غذا در آن فراوان است. هر کس به اندازه ای که احتیاج دارد از آب, گیاه و غذا استفاذه می کند. هر کس به اندازه ی احتیاجی که دارد ظرفی دارد, هر کسی..."
یک نفر از مردم پرسید:" و ان کسی که ظرفی بزرگ تر از همه دارد تو هستی؟"
بیگانه گفت:" متشکرم, دیگر حرفی ندارم"
بعد دیگر حرفی نزد و درون ظرف رفت. مردم همچنان اتادند و بدون آن که حرفی بزنند ساعت ها به بیگانه و ظرف بزرگ نگاه کردند و بعد , از نگاه کردن خسته شدند و همان طور که آمده بودند, رفتند.
تا وقتی رودخانه نخشکید کسی احساس نکرد که آب کم است. بعد از آن بود که همه احساس می کردند همیشه تشنه اند.وقتی غذا در شهر به سختی پیدا می شد همه صدایی را که از شکمشان بلند می شد شنیدند و فهمیدند که همه گرسنه اند.همه به جز یک نفر. ظرف بزرگ همه ی آب ها و غذا ها را بلعیده و بیگانه نیز آنچه را درون ظرف بود, آرام و آهسته می جوید و به آدم ها خیره می ماند.بیگانه هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد و جای بیشتری را در ظرف می گرفت. مردم شهر هر روز لقمه هایی کوچک تر از قبل می خوردند و برای غذا های کم تر به ظرف های کوچک تری احتیاج پیدا می کردند. چند قطره آب رودخانه یا ذره ای غذا در یک ظرف معمولی به سختی دیده می شدو سخت تر از آن تقسیم می شد و سخت تر از آن خورده می شد. پس روز به روز لقمه ها و ظرف ها کوچک تر می شدند مردم دیگر به ظرف های کوچک هم احتیاجی نداشتندو آن ها را به گوشه ای می انداختندظرف ها هم با صدای کوچکی می شکستند.صدای کوچک شکستن ظرف ها بیگانه را از خواب بیدار کرد او لحظه ای متوجه مردم شدو به نگاه گرسنه ی آن ها نگاه کرد. زیر لب خندید و صدای زنگ دارش در شهر پیچید:" همشهریان, فهمیدم که گرسنه هستید شاید کمی ناراحت و عصبانی هم باشید اما دیگر این طور نباشید
چون تا من هستم هرگز گرسنه نمی مانید من می توانم به شما غذا بدهم اما باید ظرف های کوچکتان را بیاورید و از من بخواهید که ذره ای غذا و قطره ای آب به شما بدهم. بعد از این کار به شما خواهم گفت که باید برایم چکار کنید." چشم مردم از شادی برق زد و دهانشان به خنده باز شد و گفتند:" پس از این به بعد ظرف بزرگ ظرف همه ی ماست و همگی از آن استفاده می کنیم؟" بیگانه از این سوال بدش آمدو جیغی کشید که ظرف آن را به جیر جیر تبدیل کرد. اول خواست سر مردم فریاد بزنداما این کار را نکرد و گفت:" نه به هیچ وجه. این ظرف, ظرف من است و من, بیگانه ی سابق و همشهری فعلی,به شما کمی غذا خواهم داد حالا ظرف هایتان را بیاورید."
نردم با نا امیدی به هم نگاه کردند و گفتند:" اما ما ظرف هایمان را شکسته ایم یا کم کرده ایم یا... بعد در حالی که سرشان را با ناراحتی تکان می دادند رفتند و این بار حتی لحظه ای نایستادند تا به بیگانه نگاه کنند یا حرفی از او بشنوند.
بیگانه وقتی مردم شهر را دید که کم کم یا زیاد زیاد می رفتند فریاد زد:" خب, ظرف دیگری بسازید برگردید و از من غذا بخواهید." مردم لحظه ای ایستادند به فریاد بیگانه گوش دادند و بهد دوباره همان طور که آمده بودند رفتند. شهر عصبانی خسته و گرسنه بود. مردم به ظرف های کوچک نشکسته و به ظرف های شکسته و نیمه شکسته نگاه می کردند و به جمله ی آخر بیگانه هم بسیار فکر کردند. آن ها فکر کردند باید ظرف های زیادی بسازند و ذره های غذا و قطره های آب را در آن بریزند اما اگر همه ی ذره های کوچک آب و غذا را یک جا جمع می کردند ان وقت دیگر به این همه ظرف احتیاج نداشتند وقتی یکی از مردم شهر گفت ما هم ظرف بزرگی خواهیم ساخت و همه با هم خواهیم خورد. همگی لبخند کوچکی زدند و گفتند تا کی؟ آن مرد پرسید:" چه چیز تا کی؟" مردم گفتند تا کی به ظرف بزرگ احتیاج داریم؟ آن مرد گفت :" شاید تا وقتی که... نمی دانم... بالاخره تا وقتی که هر کدام ظرفی به اندازه ی خودمان نداریم باید کاری کرد." مردم به جای این که از خود سوال کنند که چرا تا به حال به این فکر نیفتاده بودند پرسیدند:اصلا" چطور شد به این فکر افتادیم؟
ولی سر و صدای شکم ها باعث شد تا بیشتر از این فکر نکنند آن ها که جوابی برای سوالشان نداشتند همه ی ظرف ها را دوباره به زمین زدند و شکستند و باز هم به زمین زدند و شکستند. صدای شکستن ظرف ها در تمام شهر پیچید و وقتی با صدای خنده ی مردم مخلوط شد بیگانه فکر کرد جشنی برپا شده صدای شکستن ظرف ها از لابه لای خیابان های دراز و سرد و خلوت رد شد و به ظرف بزرگ بیگانه بر خورد کرد آن وقت یک ترک کوچک در ظرف بزرگ بیگانه را متوجه کرد که در شهر خبر هایی شده است.
تکه های ظرف های کوچک شکسته در هم فرو رفت و اهالی شهر به یاد آوردند که باید ظرف بزرگی بسازند. همه می دانستند که ساخت ظرف بزرگ احتیاج به کوره ی بزرگی دارد. وقتی نام کوره ی بزرگ در میان مردم پیچید ناگهان بادبادک فروش با فریادی دوید و وارد جمعیت شد آن را شکافت و گفت: حالا یادم آمد خورشید, کوره ی بزرگ سوزان. این نامی بود که بیگانه روی خورشید گذاشت.
مردم گفتند:" بله کوره ی بزرگی است و بسیار دور از ما, هیچ فکر کرده ای چطور به آن جا برویم؟"
بادبادک فروش گفت:" بزرگ ترین بادبادک را فراموش کرده اید؟" وقتی مردم بزرگ ترین بادبادک را دوباره دیدند به یاد آوردند که این بادبادک آن قدر بزرگ است که می تواند آدم ها را به آسمان ببرد.
جایی که کوره ی خورشید می سوخت.بعد از چند لحظه, دنباله بادبادک در دست مردم بود و مردم در درازترین و بزرگ ترین و خلوت ترین خیابان شهر, با بادبادکی که دنبالشان بود می دویدنداین خیابان با پرتگاهی به عمیق ترین دره ی شهر می رسید. وقتی بادبادک از روی پرتگاه رد شد مردم هم با آن به سمت دره ی عمیق رفتند. اما در آن سقوط نکردند.بلکه با ابدبادک بالا رفتند. بالا و بالاتر پس از چند دقیقه بیگانه بزرگ ترین بادبادک زندگی اش را دید که زنجیره ای از آدم ها دنباله ی آن را در دست کرده بودند و بعد از چند لحظه دید که بزرگ ترین بادبادک در آسمان به نقطه ای تبدیل شد. احتیاجی نبود بادبادک زیاد به خورشید نزدیک شود. کوره خورشید روی اولین ابری که بادبادک به آن رسیده بود ظرف های شکسته را ذوب کرد. باد قطع شد و بادبادک با زنجیری از آدم ها به شهر بازگشت.ظرف فروش به راحتی ظرف بزرگی از ظرف های شکسته و ذوب شده ساخت و از طرف مردم لقب استاد ظرف سازی گرفت. به این ترتیب ظرف بزرگ خیلی زور جلوی ظرف بیگانه و درست مقابل چشم های تعجب زده و از حدقه بیرون آمده ی او ساخته شد. این ظرف آن قدر بزرگ بود که به راحتی می شد فهمید از بزرگ ترین ظرفی که مرد بیگانه فکر می کرد مال اوست بزرگ تر است. اهالی شهر وقتی از دور به آنچه ساخته بودند نگاه کردند همین را فهمیدند و از شادی همگی فریاد کشیدند. فریاد اهالی شهر از ظرف خودشان گذشت و به ظرف بزرگ بیگانه رسید و محکم به آن خورد و ترک بزرگ تری در ظرف پیدا شد.بیگانه هم چشم هایش را بیش تر باز کرد تا آنچه را که میدید باور کند. مردم شهر هنوز به یاد داشتند که آنچه ساخته اندیک ظرف بود برای همه.اما داشتند فکر می کردند که چطور این مسئله مثل چیزهای دیگر زود از یادشان نرود. ناگهان صدای مداد فروش همه را از فکر بیرون آورد. او با صدای بلند گفت:"شما بزرگ ترین مداد را فراموش کرده اید" و تا مردم فکر کنند که چقدر زود بزرگ ترین مداد را فراموش کرده اند مداد فروش آن را آورد و در میان جمعیت گذاشت و گفت:"پیشنهاد می کنم این قصه را بنویسیم. با این مداد روی آن ظرف" همه قبول کردند. مردم شهر مداد بزرگ را به کمک هم گرفتند و با صدای وحشتناک و کر کننده ی غیژ و غوژداری شروع کردند به نوشتن قصه روی ظرف.بیگانه آنچه را که روی ظرف نوشته می شد را درست نمی دید اما صدای غژ غژ نوشتن به گوشش رسید و در ظرف بزرگش پیچید و یک ترک بزرگ دیگر به ترک های او اضافه شد.
از آن روز تا روزهای بعد و بعد تر اهالی شهر در یک ظرف بزرگ غذا می خوردند و فکر میکردند از این به بعد چطور هر کدام از آن ها باید ظرفی داشته باشندو چطور برای این کار داستان دیگری بسازند بیگانه که لاغر و لاغر تر میشد در ظرفش غلت می زد یا گاهی قدم می زد و به مردم خیره می شد و مردم هم به او نگاه می کردند هر روز ترک های تازه ی ظرف او را می دیدند و از این به بعد یک چیز را میدانستند این که روزی ظرف بیگانه خواهد شکست.در آخر تنها قفس فروش و قفس بزرگ او بود که هیچ کس به آن توجه نمی کرد. بزرگ ترین قفس رو به روی ظرف ها بود و پرنده های کوچک که حتی درست پرواز نمی کردند از لابه لای آن رد می شدند هر چند مردم فهمیده بودند که آن افسانه ی از یاد رفته چه بوده اما گاهی فکر می کردند جای قفس در افسانه خالی بوده است.و گاهی به این فکر می کردند که اگر پرنده ای بزرگپیدا شود چه خواهد شد؟
و از همین جا به فکر افسانه ای دیگر افتادند.
پایان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()