دیشب هنگام که سر به بالین گذاردم
برایت آرزویی کردم
چشمانم را بستم و با جدیت تمام کوشش کردم
تا که شاید آرزویم تحقق یابد
تمامی شب در رویایی نبودم
جز رخسار متبسم تو
دگر بار، با تو بودن را
در آغوش گرم و توانمندت
تجربه کردم
آن لحظه که بر خواستم و اطرافم را نگریستم،
باز هم تورا این جا نیافتم،
پس روزی دیگر را بی آنکه،
تو در این حوالی باشی در تنهایی خویش سپری کردم،
شب هنگام که سر به بالین خواهم گذارد،
برایت آرزو خواهم کرد.
چشمانم را خواهم بست و سخت،
دل خواهم بست که تو هم، اینچنین آرزو مند باشی
