وما اکنون به نقطه ای رسیدیم که خود
آغازیک رفتن است
در این آغاز همسفر ما باشید.
![]()
![]()
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سروسامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این قصه جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نگفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل و دین باخته رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلداری او
شهر پر گشت ز غوغای تماشای او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کس سر برگ من بی سروسامان دارد
چاره این است و ندارمبه از این رای دگر
که دهم جان به دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
پیش او یار نو یاد کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکیست![]()
![]()
![]()